خرید بک لینک

درباره سایت

Eccedentesiast

امکانات وب

اتفاق بد داریم تا اتفاق بد...
یه موقع که حادثه ناگواری پیش میاد، سخته... درد داره... حالتو خراب میکنه... براش سوگواری میکنی ولی در نهایت یه جایی یه روزی توی ذهنت کمرنگ و کمرنگتر میشه

یه وقتی هم هست که فکر میکنی از یه اتفاق گذر کردی و قراره آسونتر بشه تحمل دردش، اما یه جمله یا یه تصویر تورو یاد خاطره ای میندازه که نباید... تا بفهمی قرار نیست به این زودیا راحتت بذاره، تا بهت ثابت کنه زخمت هر چقدر که بگذره دردش کم نمیشه، تا دلت خوش نشه که هی به خودت بگی این نیز بگذرد چون بعضی دردا هست که حتی گذر زمان هم براش مرهم نیست، چون در طول زمان زخمت عفونت میکنه و روحت مسموم و درمانش روز به روز سختتر میشه.

فقط میتونی عادت کنی بهش، به اون نفسی که بالا نمیاد، به تپش قلبی که تند و نامنظم میزنه، به بدنی که میلرزه، به محو شدن دنیا وقتی یه لایه اشک مانع دیدن میشه، به اون دستی که جلوی دهن گرفته میشه تا مبادا صدای گریه کسیو بیدار کنه و به اون صدایی که میگه تقصیر خودته... خودت شروع کردی! به همه ی اینها باید عادت کنی. اصلا مگه کار دیگه ای جز کنار اومدن باهاش میشه کرد؟ معلومه که نه فقط باید وایساد و تماشا کرد که آدمهایی که بدی کردن راست راست میگردن و این تویی که روزی صدبار توی تنهایی خودتو دلداری میدی که تموم میشه، درست میشه، میگذره... حرفایی که اصلا و ابدا بهش باور نداری ولی ... ولی چاره ای هم نداری... فقط میشه عادت کرد بهش تا شاید یه جایی یه روزی کمرنگ و کمرنگتر بشه... شاید...

برچسب: نویسنده: باربد عباسیان تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 2:15

صفحه بندی