هیچکس هیچوقت کامل نمیره.
هر کسی که تا الان رفته یه قسمتی از خودشو جا گذاشته، خانوادش، دوستانش، خاطراتش و کودکیش رو. از الان به بعد به بعد هم همینه. میدونی توی فرودگاه اگه خوب بگردی اگه خوب ببینی، یه عالمه بغض پیدا میکنی، یه عالمه دلِتنگ، یه عالمه نگفتن اینکه کاش هیچوقت نمیرفتی... کاش هیچوقت نمیرفتم!
آخه رفتن همیشه به انتخاب خود آدم نیست، برخلاف چیزی که خیلیها فکر میکنند همیشه جلو پای آدم دو یا چندتا راه نیست. خیلی وقت ها اون آدم فقط وفقط یه مسیر برای ادامه دادن میبینه. توی نمایشنامهی در انتظار گودو ولادیمیر به استراگون میگه:"تا حالا ترکت کردم؟" استراگون جواب میده:"نه... ولی تو بدترش رو انجام دادی؛ گذاشتی که من برم..."
اینکه کسی اینقدری خسته و درمانده بشه و به بنبست های مختلف بخوره که رفتن رو ترجیح بده انتخاب نیست... خصوصا وقتی دستی هم نیست که نگهش داره و نذاره بره یا بهتر بگم امیدی نیست.
حالا این وسط کسی اومد و گفت "اگر مثل ما فکر نمیکنی جمع کن از ایران برو!" من به شخص این آدم خرده نمیگیرم چون این حرف از همون تفکری میاد که میگه چون من روسری سرمه سر تو هم باید باشه، چون من اعتقاد دارم اعتقاد تو هم باید باشه، چون من نمیپذیرم تو نباید انجام بدی...چرا؟ چون من نمیتونم تفاوتها رو بپذیرم و در صلح با عقاید آدمها که گاهی شبیه به من و گاهی متفاوت از منه زندگی کنم.
و خب تفاوت این آدم شاید فقط در این بود که به زبون آورد ولی این حرف جدید نبود، آخه ما سالهاست داریم با این تفکر و عملکرد زندگی میکنیم و همینه که باعث خستگی و دردموندگیمون میشه و میبینیم راه به جایی نیست...
و خب مدتهاست که غمگینیم و به قول محمود درویش "اندوه کسی را نکشت، اما ما را از همه چیز تهی ساخت." واقعیتش هم همینه ما نمردیم اما خالی شدیم ولی اگه توی نگاه آدمها خوب بگردی اگه خوب ببینی، یه عالمه بغض پیدا میکنی، یه عالمه دلِتنگ، یه عالمه نگفتن اینکه کاش میشد نری... کاش میشد نرم!
چون آخه میدونی هیچکس هیچوقت کامل نمیره.
برچسب:
نویسنده: باربد عباسیان