خرید بک لینک

درباره سایت

Eccedentesiast

امکانات وب

سال ها بود که نهنگ شب و روزش را با فکر جنگل میگذراند، کل دریاهای دنیا را گشته بود، همه جایش را زیر و رو کرده بود، اما نبود که نبود. دیگر داشت امیدش را از دست میداد، چشمانش را بست و سعی کرد جنگل را مجسم کند اما تصویر جنگل در ذهنش کمرنگ شده بود. در دوردست صدای پرندهایی را شنید که آواز میخواندند، سرش را از آب درآورد و خوب نگاه کرد؛ ساحل را از دور میدید، ساحل را میشناخت، میدانست که نباید به آن سمت شنا کند اما این ساحل با بقیهی آنهایی که دیده بود فرق داشت؛ به جایی سرسبز منتهی میشد، نمیتوانست از آن چشم بردارد، به آن سمت شنا کرد تا بهتر ببیند؛ تندتر و تندتر شنا میکرد و پیش میرفت. اما ناگهان درجایش ثابت ماند نتوانست جلوتر برود، به اطرافش نگاهی انداخت عمق آب کم شده بود و دیگر نمیتوانست شنا کند، نه راه پس داشت نه راه پیش؛ صدای پرندهها بلندتر شده بود به زحمت بهشان نگاهی انداخت که چطور لابه لای درختها آزادانه پرواز میکردند. لبخندی زد جنگل درست همانی بود که در رویاهایش دیده بود، به یاد آورد که سایر نهنگها دیوانه خطابش کرده بودند اما امیدش را از دست نداده بود.راه درازی را برای رسیدن به رویایش آمده بود اوضاع آنطور که باید پیش نرفته بود اما از دو چیز مطمئن بود، اول آنکه آن چیزی که پیش رویش میدید جنگل بود و دوم آنکه دیوانه نبود.
چشمانش سنگین شده بودند، نفسش به شماره افتاده بود، کمی ترسیده بود؛ چشمانش را بست و به راهی که آمده بود فکر کرد به رویایی که به خاطرش این راه را آمده بود به چیزهایی که به خاطر رویایش پشت سر گذاشته بود، پشیمان بود؟ چشمانش را باز کرد و نگاهی به جنگل انداخت، البته که نه.
خوشحال بود صدای پرندهها برایش مثل لالایی بود، اینبار که چشمانش را بست وجودش جنگلی شد.

نوشته شده توسط خودم!
نقطه سر خط.

برچسبها: destiny

برچسب: نویسنده: باربد عباسیان تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 2:21

صفحه بندی