حرف زدن از چیزایی که میخوام برام سخته، شاید چون اولین چیزی که میخوام اینه که خواسته هام بدون به زبون آوردن برآورده بشن، اما میدونم خواسته ی زیادیه چون آدما همیشه اونطوری که دلشون میخواد باهات رفتار میکنن و بهت محبت میکنن نه اون طوری که تو دلت میخواد باهات رفتار بشه! برای همین اهمیت نمیدن تا بفهمن توی ذهن و قلبت چی میگذره و به حدسیاتشون اکتفا میکنن.
دلم میخواد غم و شادیم وابسته به دیگران نباشه اما با وجود اینکه ما آدمها ذاتن تنهاییم وجودمون به همدیگه وابسته است و وقتی آدمهای اطرافتو دوست داری در واقع داری بهشون قدرت میدی که ناراحتت کنن. نمیتونی دوستشون داشته باشی اما ازشون ناراحت نشی.
دلم میخواد خواسته هام در تضاد با هم نباشن. گاهی خسته میشم از اینکه هم میخوام تو جمع باشم هم تنها یا هم شنیده بشم هم حرف نزنم، هم بهم توجه بشه هم کسی نگاهم نکنه. دلم میخواد اینقدر سردرگم نباشم.
دلم میخواد روزی بیاد که مجبور نباشم برای خواسته هام بجنگم و خودمو به همه ثابت کنم اما برای رسیدن به اون روز باید جنگید و من بعد از این همه جنگیدن احساس میکنم هنوز اول راهم. خسته ام از جنگیدن، نه از خود جنگ از اینکه کسایی که باید پشتم باشن تو جبهه ی مقابلن خسته ام، از اینکه احساس کنم بی پشت و پناهم خسته ام. گابریل گارسیا مارکز میگه "سخت است هم زیستی دائم با کسانی که دغدغه هایت را نمیفهمن اما عزیزان تواند" و برای من این عزیزان شامل خیلی ها میشه که تو این جنگ رو به روی منن؛ و این سمت فقط منم، فقط من.
برچسبها: What to do
برچسب:
نویسنده: باربد عباسیان