به هر طرف که نگاه میکرد دختر و پسری رو میدید که دست در دست هم داشتن قدم میزدن، یا کنار هم روی نیمکت نشسته بودن و بهم تکیه داده بودن، توی ویترین مغازه ها، روی جلد کتابها اسمهایی رو میدید که یاد اون شخصو براش زنده میکرد، روشو برگردوند و سرشو انداخت پایین، سعی کرد تا با چیزی یا کسی چشم تو چشم نشه اما همین طور که سرش پایین بود دید دستفروشی کنار خیابون عروسک عروس و داماد میفروش! از اینکه زندگیش شده بود مثل تو فیلمها خنده اش گرفت. کاری جز خنده از دستش برنمیومد! بعد از خنده هاش حالش بهتر شده بود.
برچسبها: blah blah blah
برچسب:
نویسنده: باربد عباسیان