صبح زود از خواب بیدار میشه، اما نه برای اینکه بره سرکار نه آخه هنوز شاغل نیست. آخرین باری که رفت دنبال کار، آقای مدیر بهش گفت حقوق شما چون خانم هستی کمتره و گفت باشه اشکال نداره.
اما بعدش مدیر به رزومه اش نگاه نکرد فقط سر تا پاشو برانداز کرد و با یه لحن خاصی گفت خب شمااا از کی میتونی شروع به کار کنی؟ دمشو گذاشت رو کولش و دیگه اون طرفا پیداش نشد. بهش میگن تقصیر خودته خب تو اگه میخوای کار کنی بهتره بری توی محیط کارهایی مختص خانم هاست، برای خودت بهتره، مثلا برو معلم شو. میگه سپردم اما فعلا شرایطش نیست. به شوخی میگن ای بابا تو اصلا کار میخوای چیکار؟ یه شوهر پولدار بکنی حله. ناراحت میشه اما میگه باشه اشکال نداره.
میخواد حاضر شه بره دانشگاه. هوا خیلی گرمه اما میگن پوشیدن مانتو مقنعه قانون جامعه است. میگه باشه اشکال نداره.
توی تاکسی خطی تا حالا چندبار با نشستن کنار آقایون اذیت شده. میگن خب تو که میدونی این چیزارو سوار خطی نشو میگه باشه اشکال نداره.
با اکراه بهش ماشین میدن و راه میفته، توی مدت زمانی که دور برگردونو دور بزنه، ماشینها کلی بوق میزنن و راننده ها متلک میندازن میگن خانم گاز تو آشپزخونه اس. ولی برای ماشین پشتی که راهو بند میاره اینکارارو نمیکنن چون راننده اش مَرده. آه میکشه، یکم بهم میریزه، میبینه پلیس داره بهش ایست میده چون توی همین چند دقیقه مقنعه اش از سرش افتاده و متوجه نشده، میگه باید جریمه پرداخت کنید. میگه باشه اشکال نداره.
نزدیک دانشگاه که میشه، چون میدونه تک تک نگاه های پسرا روشه و منتظرن اشتباه کنه توی رانندگیش تا بهش بخندن، تا جایی که میتونه دور پارک میکنه و یه مسافتی رو پیاده میره. به خاطر جریمه شدنش به کلاس دیر میرسه، اما استاد بهش اجازه میده که بشینه، صدای خنده ی پسرا از ته کلاس میاد که حالا اگه ما بودیم غیبت میخوردیم. آخر کلاس از استاد راجع به امتحان سوال میپرسه، پسرا باز میخندن میگن شما که پاسی! نمیگه تا حالا از اساتید مرد بیشتر از حقش نمره نگرفته چون اهل دلبری کردن نیست، به جاش با اخم میگه باشه. اخماش بیشتر میره تو هم، وقتی از لابه لای حرفاشون میشنوه که میگن اینم که امروز پریوده! با خودش میگه باشه بذار بگن اشکال نداره.
بعد دانشگاه با دوستاش میخوان برن بیرون اما اونقدری نمیگذره که تلفنها شروع میکنن به زنگ زدن و مادرهای نگران پشت خطن و یادآوری میکنن که قبل تاریکی باید خونه باشید. میگن باشه اشکال نداره.
توی راه برگشت سر راه نگه میداره تا خریدهایی که مادرش بهش سپرده رو انجام بده، پیاده رو اونقدری شلوغ هست که از موقیت سوءاستفاده بشه و دستمالیش کنن. از بهت خشکش میزنه. یه آقای دیگه تنه میزنه و با داد بهش میگه د برو کنار راهو بند آوردی! میگه باشه اشکال نداره.
به هر زحمتی هست خریداشو میکنه میرسه خونه. مادربزرگش میگه مادرت گفت سرش درد میکنه امشب تو غذا درست کن، الان برادر و بابات از راه میرسن خسته ان. با اینکه خودشم خسته است اما میگه باشه اشکال نداره.
برادرش از راه میرسه با کِیف میگه بازی رو بردیم. دیدی از تلویزیون؟ میگه نه ترجیح میدم کلا فوتبال نبینم وقتی نمیتونم از نزدیک ببینم. داداشش پوزخند میزنه میگه استادیوم که جای شماها نیست همون تلویزون رو بچسب. میگه باشه اشکال نداره.
موقع شام مادربزرگش نصف بیشتر ته دیگهارو میذاره توی بشقاب نوه ی پسر و قربون صدقه اش میره بقیه شو هم بین بقیه تقسیم میکنه، تو دلش میگه باشه اشکال نداره.
مادربزرگ برای تشکر بهش میگه دستت درد نکنه برای شام، ان شاء الله شام عروسیت، چون اعتقاد داره خوشبختی دختر در گرو ازدواجه و خب ته آرزوش برای نوه ی دختر همینه. بعد شام میگن شستن ظرفها و بقیه کارا وظیفه ی دختر خونه است و باید انجام بدی میگه باشه اشکال نداره.
بعد از این همه کار و خستگی تازه باید بشینه پای درسهاش و پروژه هاش چون اگه به خوبی پسرا نباشه میگن ما که گفتیم این رشته برای پسرها مناسب تره و باید بگه باشه اشکال نداره.
آخر شب که میخواد بخوابه به اتفاقهای طول روز فکر میکنه، صدای توی ذهنش بهش میگه:"تو همیشه باید اینطوری زندگی کنی چون تو دختری." میخواد بگه باشه اشکال نداره اما نمیتونه، لااقل به خودش نمیتونه دروغ بگه. نمیتونه بگه اشکال نداره. نمیتونه...
برچسبها: Feminism
برچسب:
نویسنده: باربد عباسیان